دیروز تمام جرئت عمرم رو جمع کردم و اومدم بهت اعتراف کردم که برای سالهای طولانی بهت علاقه داشتم و تو در کمال ادب و احترام و وقار و متانت من رو رد کردی ؛ بهتره بگم وجود علاقه متقابل رو رد کردی. اینقدر خوب صحبت کردی اینقدر خوب جوابم رو دادی که من دوباره عاشقت شدم. عاشق شخصیتت ، عاشق نحوهی صحبت کردنت ، طوریکه برات مهم بود من ناراحت نشم ، جوری که دوست نداشتی خاطرات کودکی مون لکه دار بشه ، هیچ وقت فکر نمیکردم همچین آدمی باشی. چقدر دلم شکست که تو هم مثل من شکست عشقی خوردی. چقدر ناراحت شدم .بیشتر برای خودم ..چون تمام تصوراتم نابود شد.. و بعدش بیشتر برای تو.. برای تو که از اون رنج اینچنین با وقار و خوب بیرون اومدی. دوست داشتم جای دختری باشم که تو رو رد کرده. حتی با وجود اینکه دلت رو شکسته بازم دوست داشتم جای اون دختر باشم. میدونیچرا؟ چون اون برمیگرده ، چند وقت دیگه وقتی تو رو موفق ببینه برمیگرده. آدم ها همینن. همیشه اینجوری بودن ، امیدوارم اگر لیاقتت رو داره برگرده. دیشب که داشتم برات آرزو میکردم طرف مقابلت یه روزی شجاعتش رو جمع کنه و برگرده ؛ حسکردم یه تیکهی خیلی خیلی بزرگ از قلبم رو دارم زنده زنده با این حرف دفن میکنم.. داشتم فکر میکردم اگر بهت نمیگفتم تا سالها با این فکر که تو هم منو دوست داری سر میکردم. به نظرت اینبهتر نبود؟ تا اینکه بفهمم منو دوست نداری؟ میدونی منمطمئن بودم یعنی ۹۹/۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ درصد مطمئن بودمکهجواب تو منفیه ولی..ولی ته قلبم.. آخ آخ آخ .. ته قلبم دوست داشتم جوابت مثبت باشه ، دوست داشتم علاقهم متقابل باشه. آخ که چه کردی با من.. آخ که نمیدونم هزاران هزار تکهی شکسته شدهی قلبم رو چیکار کنم. آخ..آخ..آخ.
برچسب:
نویسنده: پویان طاهری
تاريخ: دوشنبه
5 تير
1402 ساعت: 19:51